تبليغاتX
درکوچه باغ رباعی (اشعار مهدی خدادادی ) :: زندگی را نمکی نیست به جز حب علی (ع)
درکوچه باغ رباعی (اشعار مهدی خدادادی )
زندگی را نمکی نیست به جز حب علی (ع)
یا کریم اهل بیت (ع) 

حسن آن روز ، در آن كوچه جان داد

كه زهرا جاي سيلي را نشان داد

شده بغض گلويش يك سوالي

چرا بابا به دشمنها امان داد

|+|
نوشته شده توسط ذاکر در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388 و ساعت 12:3
اربعين سالار شهيدان بر عموم شيعيان تسليت باد 
چهل منزل ، چهل روز و چهل شب
بُوَد تنها سوال ذهن زينب
چرا بعد از تو زينب زنده مانده
كه بلبل هست اما گل نمانده
چرا بعد از رقيه زنده ام من
خدا داند زتو شرمنده ام من
يقين دانم كه ميداني چه ديدم
ز خصم دون چه رنجي من كشيدم
سرت با من سراسر همسفر بود
تمام راه چشمم محو سر بود
سري كه قاري قرآن به ني بود
درون طشت زر در بزم مي بود
سري كه شب چراغ آسمان بود
تمام هستي اين نيمه جان بود
برادر كوفه ديدم شام ديدم
به استقبال ، سنگ از بام ديدم
خبر داري كه دستم را ببستند
چو مادر پهلويم را هم شكستند
تمام دخترانت رو كبودند
برادر ،معجرم را هم ربودند
به عريان ناقه اي بردند تا شام
امان از شام امان از شام از شام
برادر شام از فرياد لرزيد
زنطقم ،كاخ ظلم بنياد لرزيد
برادر زينبت را ميشناسي
نشسته در غمت را ميشناسي
منم زينب ولي گيسو سپيدم
فلك چيده گل باغ اميدم
گِلم را با غم و محنت سرشتند
مصائب را به نام من نوشتند
خوش آنروزي كه در نزد تو آيم
بُوَد در هر قنوتم اين دعايم
برادر من ز دنيا سير گشتم
زهجر روي تو من پير گشتم
شفاعت كن تو در نزد خدايم
كه تا گردد ميسر اين دعايم

|+|
نوشته شده توسط ذاکر در چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388 و ساعت 23:0
یا باب الحوائج یا رقیه مددی 

تا پرده ي حــــجاب ز رويت كنار رفت

 

بابا زقلــــب دختركت هـــــم قرار رفت

 

اينقدر گويمت ، زير باران سنگ ها

 

كز پاي زخمــــي ام توان فــــــرار رفت

|+|
نوشته شده توسط ذاکر در پنجشنبه یکم بهمن 1388 و ساعت 7:58
يا سيد الساجدين (ع) 

خون گـريه كنم به وقت نوشيدن آب

ياد آيدم از تشنگـي طفـــل رباب

اي كاش كه حرمـله به دل رحمي داشت

ميذاشت كه تا رود به چشمانش خواب

|+|
نوشته شده توسط ذاکر در دوشنبه بیست و یکم دی 1388 و ساعت 11:36
آب را گل نكنيم 

آب را گل نكنيم

كه چندين سال است

افزون ز هزار

تشنه است طفل رباب

و در آن خيمه ي دور

بسوزد جگر تب داري

و لب رود فرات

پر كند ساقي مشك

تا فرو بنشاند

اندوه دلي

آب را گل نكنيم

ساقي آمد لب رود

روي زيبا دو برابر شده بود

مشك خود را ساقي

 پر نموده است ز آب

و خودش لب تشنه

و دريغ از

 نوشيدن يك قطره ي آب

آب را گل نكنيم

دست ساقي فتاده به زمين

مشك او گريان است

و لبش خشك

ننوشيده زآب

ديده اش خون بارد

از غريبي حسين

و خجالت كشد از طفل رباب

كودكي كاسه به دست

ز خدا ميخواهد

كه بيايد ساقي

آب را گل نكنيم

چه گوارا اين آب

چه زلال است اين رود

مردم كوفه نگر

چه جفايي كردند

ديده هاشان گريان

خانه شان ويران باد

من شنيدم كه چه كردند بر آن نور دو عين

سينه اش بشكستند

سينه اي را كه بوده است يقين

جاي خدا

و بريدند سرش را

ز قفا

ماه رويش به ني كرد طلوع

زير تيغ و نيزه

جسم پاكش عريان

آب را گل نكنيم

كوفيان كي دانند

كوفيان كي  فهمند

ارزش يك گل سرخ

غنچه را مي چينند

غنچه ي نشكفته

آب را گل نكنيم

سال ها مي گذرد

ديدگان پسرش گريان است

هنگام وضو

وقت نوشيدن آب

و از او مي پرسد

كه پدر

بهرچه؟

با لب تشنه

بريدند سرت را ز قفا

قرن ها بگذشته

كس نبردست ز ياد

پدرم روي لبش زمزمه هست

وقت نوشيدن آب

نام زيباي حسين

و هزاران چون او

آب را فهميدند

گل نكردن آن را

ما نيز

آب را گل نكنيم.

 

|+|
نوشته شده توسط ذاکر در سه شنبه هشتم دی 1388 و ساعت 1:29